I Will Survive
تکذیب می کنم . کلمه ها نمادینی از ذره ذره ی نگاه هایم بودند . به دو برابر میرسد و سایه ای برش ساتع میشود . روی قرص ماهی که کوچک بود و کنار لیوان اب و برای درد انگار خوب بود و من خوب نبودم و ... شوکت کلمه فرار میکند . به عنوان مبتلا میشوم . همه ی انچه گذشت میشود" مضمون" . بیمار میشوم . به کسی می اندیشم . دروغ نمیگویم . پاره اش میکنم . می خوابم . خواب مرا می فروشد . به تشنج . صبح اسمان هنوز هم شب میماند . انگار که خوابم نبرده باشد . پتو را در دهان شئی فلزی فرو میکنم . به پنجره میروم . عجب شهر شلوغی است اینجا . همینجا روی دهانه ی دهان این عنکبوت . تار هم میزند . جلا داده شده . تار هم میزنم . زمخت . سویه به سو میرو د. تکذیب میکند . انگشتان میشوند ارزو . کسی می خواهد بیاید . این پرده ها کشیده میشوند . همه چیز پاک میشود. و همه خوبند . من هم باید خوب باشم . به اجبار باید را بپذیرم. باز هم میروم در قنداق . پیر عصایش را میگذارد . بلند میشود . میرود . میمیرد . انگار که اصلا نبوده باشد . کمی لب ها تمایلشان عوض میشود باز هم برمیگردد . این ها همیشه گیست . تکذیب میکنی ؟ خوشش امد که امد. نیامد هم ... این نور را به مرگ بیاوزید . چشم هایم غریبند . اندام شقیقه روی چین های پیشانی فشار می اورد سرنگ بازو را دل ازرده می کند روی پیشانی قرصی نوشته شده بود جنون خیالت قرص باد من به درون اکسیژن میروم چتری هم اویزان بود از دهان تراژدی رژه متولد میشود روی ریل اعصاب نه ! ارامش به عذاب مینشست تا ارام بنشیند روی اسفالت و بگوید که چه قدر هیجان زده است با بینی ای که به شیشه چسبانده شده و زبانی که در آدامس جویی سبقتی دارد تیتراژ امروز بی اهمیت است همین "فقدان " خود حاکی ماجراست انگار که سکانس از نو شروع شود : اندام شقیقه روی چین های پیشانی فشار می اورد پینه ها عذاب کاری را به رخ میکشیدند تا کسی ارام پیاده شود و مهربانی تعارف کند انگار که نیشخندی تمام اجسام به مرگ می اندیشند چنان که عادتی تندیسی تکان می خورد میشکند نفسی که بوی مرگ میداد به "سراغ " رفت . . . . . [انتها متولد میشود در ذهن ] دخیل بسته است به چشم هایش ... چند روزی است باران نمی بارد ... گره ها تحمیل شده اند ... به باران ... هفدهم روز ضخیمی است ... خون هم میچکد انگار ... خط کشیده میشود بر لبه ی دست ها ... چیزی میانه های مچ .. تا نه تردیدی باشد و نه هیچ ... "جریان" لو میرود ... : دیگر زنده نیست ... دخیل بسته است به چشم هایش ... که باران ... چیزی نزدیکی های مردمک ... میانه ی مژ... :دیگر نمیبیند . "ها " کردن منع میشود ... همه را پس میدهد به دهان .. چیزی نزدیکی های ریه ... :دیگر نفس نمیکشد ... دخیل بسته است به چشم هایش .. شاید باران ببارد ... کم است . باید سکوت هم روا داشت .. کلمه ای هم نه ... دخیل بسته است به چشم هایش ... باران نمی اید . واهمه می افریند ... سرد است و کدر ... چیزی میانه های سیاهی ... "تحمیلی " که اجباری کوتاه شده دارد ... دخیل بسته است به چشم هایش... نخواهد امد . روز فیکسی ست برای مردن . ام روز ، روز فیکسی ست برای مردن . تاب هل می خورد تا کودک جیغ بزند که شاید پدر ، که شاید پدر شاد است . بنز قهوه ای با خال های نارنجی صندلی ای داشت که کسی را سوار بر خود برد . که رفت . رفت که رفت . : سلام تلگرافچی! نامه ی مرا برسان . فقه خوانه ی ادراک در عذاب است . ضمیمه اش را .. صبر کن ! ضمیمه اش را باید نفس هایم بگذاری . صبر کن . بگو ، بگو: هوای آ لوده ی زیر شهر نفس می خرد . ضمیمه ندارد . نخند تلگرافچی ! نخند! ضمیمه ام نفس ندارد ... باید اجاق گاز را خاموش کنم . منتظرم که می مانی ؟ زنگ زدم نبودی . چون نبودی "انتقام " گرفتم . تنها دلیلم "فقدانت " بود . برای خودم قانع کننده بود . برای تو نیست ؟ یک بار تو منتظر نماندی . حالا یک بار هم من . صبر کن . : تلگرافچی ، خبری از او نداری ؟ انگشتان زمخت را که سوهان نمیزنند ! نه ، ندارد . باور کن " خیانت " جایی در این صندلی ندارد . : تلگرافچی ، برو . خداحافظ . با چنگال بازی نکن ؛ بگذار کمی هم قاشق وول بخورد . شیر آب هم چکه می کند . یخچال هم سوخت . سر کوچه نفس میفروشند . برایم می خری ؟ لعنت به تو که همیشه خالی بود حساب انسانیتت . می دانی ؟ روز فیکسی است برای مردن . تمام دیشب را بیدار بود . امروز را هم بیدار است . تمام مردن هایش را بیدار است . 15 سال بیداری کم است ؟ دست من که نیست . تاریخ این طور می خواست . لعنت به او که همیشه خالی بود حساب انسانیتش . شنبه را خواهم خوابید . اما یک شنبه را بیدار می مانم . من سریال نمیبینم . نه اینجا . نه انجا . از دنبال کردن متنفرم. نه ! یا خوابم ، یا بیدار ، یا مرده ام . دوشنبه را میمیرم . تا چهار شنبه که امدی جسدم تجزیه شده باشد . لعنت به ان ها که همیشه خالی بود حساب انسانیتشان . همان ها که تمام هفته را خوابند . که روی بخاری روز نامه میخوانند . که گمان میکنند شوالیه اند . که حتی یک بار هم نمرده اند . تا یک بار بیدار شوند . : این ساعت را کوک کن برای 12 صبح . قرار مهمی دارم . تلگرافچی را از طرف من ببوس . خواستی هم دست دور گردننش بینداز . با تو ام ! : این ساعت را کوک کن برای 12 صبح . ساعت فیکسی است برای مردن .
پ.ن : برای پدر بزرگی (پدر پدرم ) که دوش مُرد خواستم دقیقه ای سکوت کنم اما همه ی ان چه داشتم در سکوت بود. اشک هم اما تازگی نداشت برایم . به یاد خواهم داشتش . به یاد همه ی خنده ها و شادی ها و ارام بودن هایش. پدر بزرگ اخرین باری که دیدمت کی بود ؟ واهمه دارم از این ندیدن ها .... از این دور دیدن ها .. همه میگفتند .. پیر بود . راحت شد ... اخرین باری که دیدمت دست هایت را بوسیدم یا نه ؟ واهمه دارم از این در اغوش نگرفتن ها .... پ.ن . متن بالا را قبل از مرگش نوشتم . گویی همه چیز با هم فیکس شده بود . سراسیمه بودند جیغ هایی که مماس در پیاده رو به "سمت " می کشیدند اراجیف را . اراجیف در "کمپانی توصیه "کشیده می شدند ، چنان که کاموا . آسمان نگارش خود را متوقف می کرد و کاموا او را به لرزه می انداخت . هوا سرد شده بود . زمین دست می برد درون توصیه . تا زنی که روی اجاق نشسته بود ، با کاموا فلسفه ببافد. تا گرما گرمش شود . تا "خاکستر" شود همه ی فلسفه ی در درون زن . در میدان نشسته بودم . که کلاغی فقه می خواند . ساعت سه و نیم نیمه شب بود . که سشوار را در موهای ان سنگ پشت فرو کردم . سنگ پشت مرگ بالا آورد . در میدان نشسته بودم . که مردی رد میشد . دسیسه مبتلا بود به جریان . : این زن از" بدو" چشم هایش" خاکستر" می طلبید . همان هنگام که سنگ لاخ ها در اجاق فرو می رفتند ، زنی در مرگ غرق شد . در میدان نشسته بودم . زنبیلی در دست پیرزنی بود که چادرش گل هایی داشت که تابستان 1372 را به یادم می انداخت که مرده بودم هنوز . در میدان نشسته بودم . مارک دار هم بود ، برتن جوانکی خرد سال که بیماری خود کم بینی ازارش میداد ، جیغی رنگ پیراهنش ادعایم را به اثبات میرساند . در میدان نشسته بودم . که "گدایی" بودم که در صورت میدان گذران هیچ جز" مرگ" ندیدم . در میدان دیگر نبودم . چشم هایم بسته بود و نفسم مسدود . اما چیزی هنوز هم پیش میرفت . چیزی "تفکر " وار. ... . . . . تا به انفجار در اید متلاشی شده های ریخته در قوطی. حلبی بود و داغ . اما ... اما در بیرون چیزی ریخته میشد در جریان یافته ای مسدود . چوبی بود و سرد . شاید .. شاید شوق دروغ گفته بود به احساس . ان گاه که" لبخند هایی ملیح" فرو میرفت در قابی که از بدو "ابهام " بود نامش . شوق ... اری .. شوق دروغ گفته بود به احساس . همان هنگام که از خیره شدن به این "ابهام صفت "خسته شدی . از دور میدیدمت . سایه ای بود پشت چیزی روی چشم هایت . "پلک " مینامیدی ا ش. ان قدر زدی که دیگر "نزدی " توانش را نداشتی . از دور دیدی ام . من اما حتی سایه ای هم نبودم برایت . "وجد" اما احاطه کرده بود برت . بعد ها شاید می گفتی : این "سلطنت سایه اندیشی " را از چه اعجوبه ای ستانده ای ؟ تو اما دیگر وجودی باقی نماند برت که رخنه های سوال گونه ی ذهنت را با پاسخ هایم پر کنی . اینک بر سنگ قبر حلبی ات کنار جعبه ی مداد رنگی ای که دوستش داشتم نشسته ام . و تو ارام در جلد ۱۲ رنگ رفته ای و جسد وار به رخ میکشی رنگ هایت را تا به من بفهمانی که اگر بخواهی می توانی نباشی . تا تو را زیادی کِشیده باشم . و در گودالی فلزی و تیز فرو روی و مرگ برت نزدیک شود . تا زیادی اذیتت کرده اشم . که اینک بر سنگ قبر حلبی خالی ات نگاه بیاندازم و خودم را و تمام قاب های "ابهام صفت " را که دست های من و ضجر های تو میکشیدشان تنها بیابم . نفسی که راه میبرد همه ی "واژه های سیاه تفکر "را . "پلیدی "پیش میرفت کماکان . همه چیز داشت . سیاهه ی کاملی "بود" از حماقت. دست برد بر تکیه گاه "تردید". هل خورد میانه های "افکار ". تکثیر شد .... می نواخت .... تکثیر شد ... می نوشت ... تکثیر شد ... می سوزاند ... تکثیر شد ... می ساخت ... می برد ... تکثیر شد .. می کشید .. زاییده شد از حرف ... کمی باز هم .. تکثیر شد ... فریاد شنیده میشد ... حرف ها به کلنجار راه میبرد .. "خود " ها به نگاهی پیش میرفتند تنها ... "کلمه ها " در ایینه ی غفلت به "لج" صاعقه میسرایاندند... تکثیر شد و زمان ارام به" کمیت "خود ارزش داد ... تکثیر شد و سایه ی ارتداد در نور ثابت "خورشید دهان کرکسی" پیر خفه شد . ..... دست برد میانه ی تردید .. و از لابه لای کتاب های درون زمین که روانداز چشم در طغیان خود سیلابی ساخته بود برایش تنها یک "صاعقه " را برداشت ... و همه ی "خود" ها شاملی شدند از انعکاس داده شده ی "او ". ... فلسفه ی ذهنیتی را در دسترس مرگ نگذارد هیچ گاه . به یاد خواهد داشتش . خوب می داند "عادت "ها " رفتنی اند . دروغ نخواهد گفت. اگر نیستیتی در وجود ایجاد شد"سبب " ان را به وجد در خواهد اورد . روان گسیخته شده انگار . تنها به یاد می اورم کسی زمانی گفت : اکنون پرتاب آب دهان خدا دیگر تف نبود ... اینک استفراغ سیل مرا میبرد . "شمع" در ظلمات ، بیان نورانی خود را به "سایه" محدود می کرد . "مگس ژنده پوش افسار گسیخته" میان همهمه ی سیاه عابران در میان کاموایی در طاقچه ی "زنی پیر" رخنه می گزید . "صبح "بیمار گونه به" اغاز" ناسزا می گفت . صندلی زنی را به سنگینی" یدک" می کشید . "قلاب" در کاموا راه پیش می برد . مگس در" بطن به اسارت رفته" اسیر میشد. شوالیه ها" ضجه ی نخ به نخ "را به پرخا ش می کشیدند . کاموای سفید به سرخی" تشنج" می یافت . مگسی زخمی در سرمای سوزناک زیر نور شمع صبحگاهی در میان کاموایی سفید مرگ را به ارمغان اورد برای پیری که "شال گردن "می بافت . شب می رفت تا غروب خمیازه . تا عروج دم نکشیده ی مرگ . پشت دیوار صدای جیرجیرکی می امد که قدیم تر ها دوستش داشتم . سیاه بودم و کدر . لا به لای حرف هایم را می خوردم تا به دیدار تو که می ایم همه ی کلمه ها راست و ریست باشند. از این واهمه داشتم که نکند هرگز ندیدنت مرا به اشوب بکشاند . و نتوانم کلمه ها را به یاد بیاورم . فراموش کرده بودم که هرگز حرف هایم را نمی شنوی . فراموش کرده بودم که از بدو تولد لال به دنیا امدی . فراموش کرده بودم که نابینایی و سر و وضعم کاری از پیش نمی برد . لا به لای راه رفتن هایم در پیاده رو و فکر کردن هایم به تو که از وجودت هم مطمئن نبودم . ناگهان شب شد . و من به خواب رفته بودم . و دیدارمان را در همان لیوان ابستن به خاک سپردم . برمی گشتم پیاده رو را . و مراقب بودم و قدم هایم را میشمردم تا گم نشوم .. از امدم انگار پشیمان شده بودم اما مطمئن نبودم . اری . بر خواهم گشت . تردید را به حد اعلا خواهم رساند . خواهم رفت . و زنده خواهم ماند . پ. ن : نمی دونم ادامه داره یا نه . در جرقه ی فریاد کاسه های نعش کش نعش وار به مطب می رفتند . ترس ناک بود و سیاه . چرکی و کثیف . یقه . و پوتین. هم داشت. و یک سری تجملات دیگر . گوش سپرده بود به اجبار. خفه بود هم اکنون در سردابه ی سوهان کشیده ی شده ی سرگین گاوها . شلوغ هم بود .. حوالی ظهر . کمی هم غروب . تکرار میشد. جابه جا هم . پوتین. و یقه . پیاده رو هم بود. و کسانی. دست برد میانه ی مرگ . خواهد برد . خواهد امد. خواهد . زنده خواهد ماند این بار . .... (این داستان شاید ادامه داشت ) پ.ن: از تکرار نقطه های اواخر جمله ها پرهیز شد بنا به دلایلی .
| Design By : Night Skin |

