تبليغاتX
:: ::::عنكبوت هاي تالار مرگ:::: ::

::::عنكبوت هاي تالار مرگ::::

من به سوی تاریکی،جنونی پر تلاطم و به دل سیاه کوه خواهم رفت !!



تمام نگاه ها خیره به یک سوست

نگرانی ها به اوج خود رسیده بودند

ولی اینجا صقوط ...........

اینجا صعود راهش را خوب بلد است

اینجا مردمک ها گریزانند

فرارها تنها .....

تنهایی شلوغ .....

سکوت شیرین....

در صدد گرفتن فشار خون ....

کمی ها در صدد زیادی و زیادی ها در صدد کم شدن

دستان عرش خورشید را می نوازند

فریاد ها ابر را گلوله باران می کنند و چشمان عرش را سیلابی !!!

واینجا سکوت .....

چه کسی یارای شکست این سکوت است ؟

+نوشته شده دریکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:43 توسط مليحه |

نگران!

کمی خسته .....

شاید کوفته

یا مخلوطی از هر دو.....

پای پیاده

در معرض هجوم باد

دو بلور روی صورت تر

و حلال ان خشک

چه تضادی !! ای کاش تضاد این می بود !!

برهنه

دو دست در پی نگه داشتن یک کلاه

باز هم نگران !!

این بار از خود

از زندگی

از بودن

از..........از همه چیز و شاید در جستجوی رفتن

رفتن به هیچ کجا

جای قشنگی است !

می گویند ارغوانی ها ، ان جا به رنگ نارنجی یافت می شوند و اسمانش در روز هم ستاره دارد و در شب هم خورشید.

جای مضحکی است شاید

این بار پشیمان !!

از رفتن

از نبودن

از رنج از درد و مخلوطی از هر دو

طعم البالوی سرخ شده و یا شاید هم هندوانه ی سخاری.

در پی برگشتن .

این بار چوب دستی برمی دارد وسپایه ی اسمان می شود.

این بار خوابیدن در کوچه ها نیز برایش خوشایند و ارام بخش است .

این بار چشمانش به دیدن درد ها عادت کرده اند .

این بار گوش هایش به شنیدن ناله ها دل تنگ  می شوند .

این بار وابستگی

این بار خروج

این بار شاید زندگی

این بار کمی عاشق

این بار نمی دانم شاید هیچ ویا همه چیز

خیال

توهم

زاده ی ذهن ومخلوطی از هر دو

طعم اناناس بوداده می دهد و یا شاید استامینوفن اب پز .

و دوباره خودش

ودوباره تنهایی

و دوباره آه  ناله  بی کسی  و جریان 

و زندگی   ونفهمیدن  و نادانی 

واستوار و  سستی

ودوباره باز هم نگران.............

+نوشته شده درپنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:44 توسط مليحه |

کف پای ادم رو گاهی با حرفاشون قلقلک میدن .

دل شون خوشه به یه شکل هندسی روی صورت ادم که گاهی قلب رو به لرزه در میاره چیزی که با باز شدن و تکون دادن اون تیکه گوشت داخلش می تونه روز گاری رو بر هم بزنه و یا به هم بپیوندونه البته اولیش بیشتر صدق می کنه . اونا دلشون خوشه که گاهی این چیز که اسمشو گذاشتند لب می خنده و بهش می گن لبخند!

نمی فهمن شاید این لبخند از روی ساده لوحی اونا بوده !

می گی حالم بده !

یه چیز گرد و در پی دو نیم شدن می ندازد توی دهنت اخه این کجا درد من وتو رو اروم می کنه !( شاید می خواستی بگی حالم ازتون بهم می خوره )

می گی خستم !

می گن مگه کوه کندی !( شاید منظورت این بوده که از این روز گار خسته ای )

من می گم پس بهتر چیزی نگم !!!

+نوشته شده دردوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:32 توسط مليحه |

چشمام دیگه میترسن حتی به چشمای آهو هام نگاه کنن.

دیگه حتی ازخرگوش کوجولو های مامانی هم میترسم شاید پشت اون نگاه معصومانشون کلی هویج رو واسه گاززدن نشون کرده باشن .

چند ساله که کنار اون زمین ناهموار وسستی که خودش برای خودش ساخته نشسته و کمین کرده واسه گیر انداختن سوسکی،ملخی،پشه یا شایدم یه عنکبوت مثل خودش.

یادمه آخرین بار که دیدمش یه خط ایرانسل گرفته بود و داشت با8 تا انگشتش اس ام اس می فرستاد واسه مگسه اخه مگسه شمارشو نداشت میخواست اذیتش کنه و باهاش رویتار قرار بذارهو..............

سرعت عملش واقعا بالا بود.

این اواخر شنیدم که در هر ثانیه 50صفحه ی A4تایپ می کنه .

شرکت های بزرگ وزیادی ازش خواستن که به عنوان منشی و تایپیست بره وبراشون کار کنه .

می گه باید ببینم ارزشش رو داره که دستای نازنینم رو واسشون فدا کنم یا نه ؟!!

قبول کرد ورفت آخه پول می خواست .

حالا دیگه عنکبوتا تار نمیبافن همشون رو خریدن با حقوق روزی 4 تا مگس.

کمتر خونه ای گوشه موشه هاش تاره . اخه سرشون خیلی شلوغه .

به یاد اون روزایی که هنوزعلم وتکنولوژی وارد دنیای عنکبوتا نشده بود.

یادشان روی دیوارها گرامی !!!

+نوشته شده درشنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:45 توسط مليحه |

امروز عشق در نگاه خبیثانه ی گاوی به علف ها نهفته است .

امروز زیبایی در خورد شدن شیشه ی پلاستیکی زیر لاستیک اتو مبیل نهفته است .

امروز کفش ها به جای رد پای عشق گل ها و سبزه ها را لگد می کنند .

امروز توپ ها دیگر شیشه ی همسایه را خورد نمی کنند،

امروز توپ ها خانه های کودکان بی گناه را آوار می کنند .

امروز مداد ها فقط خداحافظ برای همیشه را می نویسند ،

امروز شقایق ها به آوار افتاب می نگرند وشاهد پژمرده شدن سنگ ها هستند .

+نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:4 توسط مليحه |

شب است و قلبم به تپش در همده و سوزشی تمام وجودم را فرا گرفته .

قطرات خون در بدنم به جوش وخروش در امده اند و

چند درجه ای تا بهار نمانده و من هنوز لبه ی استامینوفن نشسته ام .

چای داغ شب زمستان را در یخچال جای می دهم تا شاید از قندیل هایش تابستان گرم را خوشرنگ تر کنم.

باز هم جای امید هست که صدایم را بهار شنید وامد .

باز هم جای امید هست که دستان جستجو گرم را قلم دید ولمسم را خرید .

باز هم جای امید هست که چشمان خسته ام را اسمان دید وستاره ها را برایم به دار اویخت.

مرگ سال 86 را تسلیت

وتولد سال 87 را تبریک می گویم .

+نوشته شده درپنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:2 توسط مليحه |

و من خواهم رفت !!

دیگر چشمانم طاقت دیدن سوسوی ستاره ها را هم ندارند . دیگر حتی اشک هایم هم به آه دلم گوش نمی دهند . دوست دارم بگریم ولی عروج اشک هایم از روی چشمان بی رمق به زندگی بر روی گونه های سیلی خورده ام سوزشی را برایم به ارمغان می آورد که وصف ناپذیر است . دوست دارم که گوجه ی سبز امیدم را  یکباره قورت بدهم تا اگر امیدی هم درونش مانده در وجودم متلاشی شود .

ولی دندان هایم توان گاز زدن وجویدن حتی آدامس خرسی را هم ندارند .

دوست دارم از این جا تا آخرخط کش را بدوم ولی پاهایم رمق حتی تلو تلو خوردن در کنار جاده ی خوشبختی را هم ندارند .

دوست دارم لمم را به مبل راحتی بدهم ولی کمرم راحت لمیدن را از یاد برده !

دوست دارم بخندم ولی لب هایم زاویه ی 90  درجه را از یاد نمی برند !

دیگر حتی آرامش هم عذابم می دهد !!!

 

 

 

 

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:46 توسط مليحه |

تولدم مبارک!!

خیر سرم می خواستم برم تا روز تولدم بیام ! رفتم تا چهلمم  نیومدم !

خوب به من چه اینقدر سرم شلوغ بود که چشمم حتی یک لحظه هم به جمال این کامپیوتر روشن نشد .

اوووووووووه ! چه کارا که روز تولدم نمی خواستم بکنم و چه برنامه ریزی ها که نکرده بودم !همش به باد رفت!

آخی ! دلم برا خودم می سوزه !!

این قدر سرم شلوغه که حتی بروبچز مدرسه هم سفارش کردن که یه نوبت واسه سلمونی بگیرم !ولی بازم سرم شلوغه نمی تونم برم !

به هر حال همین جا جا داره که تولد خودم رو به خودم تبریک بگم !عزیزم انشاالله تولد 1000سالگیت!!

البته 21 بهمن ها نه 26 بهمن ولی خوب تمدید شده ! (مردم پیشاپیش می گن ما تمدید می کنیم !)

به امید روزی که سرم خلوت شه !!!!!

 

+نوشته شده درجمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:46 توسط مليحه |

سلام ... من چی کار کنم که اینقدر سرم شلوغه و وقت نمی کنم بیام . باور کنید تقصیر خودم نیست  این امتحانا نمی ذارن که حتی نزدیک کامپوتر هم بشم ...چه برسه که اپم بکنم . ای بابا ! ای بابا! اها راستی   یه مطلب دارم می نویسم خوش حال می شم نظر بدید :

یه وقت هایی ادم دلش می گیره دلش می خواد تو یه غروب دلگیر بره کنار ساحل به تک درخت اونجا لم بده و هر چی دلش بخواد اشک بریزه و همه رو به دریا تقدیم کنه .شاید توی یکی از همین روز ها بود که وقتی کنار دریا نشسته بود وعقده می ترکوند ومی گفت می گریست ، در یا حرف دلش رو فهمیده بود اخه به دریا گفت که دیگه خسته است اخه به دریا گفت که دیگه از ادما وکاراشون بدش می یاد . اخه گفت که دیکه هیچ خنده ای براش شیرین نیست . اخه گفت که توی این دنیای نکبت هیچ ادمی از ته دل گریه نمی کنه ! اخه گفت که دلش می خواد گردن یکی رو که خیلی ازش یدش میاد رو بگیره وخفش کنه . اخه گفت که از همه و همه کس بدش میاد ! (هر کی جای این یارو بود این همه گفته بود می مرد!). دلش میخواد یه خودکار داشت که باهاش روی قلبش می نوشت مرگ اونوقت خیلی راحت می مرد!! یا یه تراش بزرگ که سرشومیذاشت توش و خش خش خودشو می تراشید .

این جوری بود که دریا یه موج زد و اونو با خودش برد . اونو در اغوش گرفت وبراش لالایی خوند تا برای همیشه بخوابه .وهیچ کس سراغی از او نگرفت ..

اسوده و بی برو برگشت........

+نوشته شده درجمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:5 توسط مليحه |

سلام !

چطورید ؟ خوب هستید؟ من که خیلی خوبم ! راستش روبخواید من واقعا" توی این مدت سرم شلوغ بود وحسابی درس داشتم . الان هم خیلی وقت ندارم . راستی یه چیزی من یه داستان کوتاه نوشتم که نمی دونم خوبه یا نه ؟ میذارم شما در موردش نظر بدید باشه؟ البته خودم احساس خوبی نسبت بهش ندارم :

خون!!!

دلمه دلمه بالا می اید

همه ی نگاه ها خیره مانده است .

چیزهایی مثل نیش از میان انبوه خون بالا می اید         وگردن دخترک را می فشارد !

مادر فریاد میزند. ولی در یک ان دخترک وارد دریای خون میشودوبعد هم نابود میشود .

جیغ     جیغ    جیغ     همه جیغ میزنند

غار پر از هیا هوست .

کسی می اید . نمیدانم شبیه به چیست ؟ ولی در یک ان محو می شود چندی بعد در همان جا ظاهرمی شود در حالی که ته مانده ی دست کودکی از لابه لای دندان های خون الودش پیداست  خنده ی شیطانی می کند ومیرود !

پسرک در حالی که کتاب رمان را در دست گرفته می خندد کتاب را کنار می گذارد ومی رود!!

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:38 توسط مليحه |


بزرگترین منبع کدهای جاوا