صید این کلمات صیاد می طلبد
اما
اما ماهی در هفت "سین "بهار جا مانده است
من این کلمات را در زمستان جمله زاییده ام
جمله زاییده است
خود گوش های احساس سین نشینم شنید
که کلاغ صبح را جمله زاییده است
تا سقط جنون شب برای سگ اسان تر شود
تا جنین خفته لای لولای در جیرجیر کند
که این سوراخ های پیچ در پیچ کلید می طلبند
که من برای نت "سی" گریه کرده ام
انگار که مرده باشد
که مرده باشم
که سراب باشد
که سراب باشم
که به فریاد نشسته باشم و کر هم
: این قلب ها را بریز لای متکا تا شیار های عشقت را پر کنند
که تراکتور ایستاده باشد سرخیابان و برای باران کلاه بخرد
من هم می خرم
برای باران
برای افتاب
یکی هم برای ابر ها
همه شان کلاه می طلبند
اصلا این دکمه کلاه می طلبد
کلاه سپید شده ی رگ به رگ شده ی پیر
تا به مرگ
تا به افکار
تا به تنها
تا به جنون گلاویز شده از جریان جز به جز جسم
صید این کلمات سیاد می طلبد
من از این تکرار ها واهمه دارم
من از اعصاب نقل می کنم و از عصب
من از نخ آویزان شده از خرقه ی یک درویش حرف می زنم
همه هم می روند
همه از اصول پیوری می کنند
همه انسان های قانون مندی هستند
همه به حرف همه گوش می دهند
همه همه را دوست دارند
همه از همه متنفرند
همه سرشار از حماقت شده اند
من از سیا هه ی دختری سیاه پوش حرف می زنم . عریض و پهن !
سید این کلمات سیاد می طلبد
"سین " ها به جنون مبتلا می شوند
من از دست های در دهان مانده ی کودک وامانده در دکان قصابی حرف می زنم !
که درخت نشسته باشد روی گاری
که من متلاشی شده باشم
که تناقض بیافرینم برای ادعاهایم
که صدایم لرز برش دارد وقتی به جمله می افرینمش
از کرگدنی حرف می زنم که در دهانم جیغ کشید
بوی تهوع می داد
تشریح شرح انگیز شراب های شره گرفته ی دهانش
بوی بیماری میداد
از بیمارستانی حرف می زنم که تخت هایش سوراخ بود و بیماران پی خوابیدن بر تخت ها بر انتهای سوراخ ها منتهی مشدند که قبرستانی در لابی هتل گران قیمتی بود که اتاق خالی نداشت و هوا گرم بودو حتی دریا هم نداشت و سایه هم نبود
از کلاغی حرف می زنم که کور بود و روی سیم های خار دار نشست و صبح اتاقم خون بود و خون و خون
از زمان سنجی حرف میزنم که مرد . صاحبش مرد . دنیا مرد
.
.
.
واژه رام میشود
میروم در لایه
تا عظیمت نگاه خون مرا در بر نگیرد
من روبه روی سردابه ی سرخی نشسته بودم که مرا مخاطب خود میدانست
و در من به زل نشسته بود
از " از دست رفته " حرف میزنم
واژه ارام نشسته است در سکوت
در کنج
از خزانه ی خز شده ی سست شده ی کلماتم حرف میزنم
که مرا به تردید نشانده است
تا دست بردارم لای لایه ها
من به کثرت عمق ها ایمان دارم
با فقدان خودم
و زنبیل پوشالی مرگ
میروم در زنبیل
خش برم میدارد
آرام مینشینم
به کلمه ای بیش نمیمانم
واژه مرا میبلعد
تا روزی از دهان اراجیف زاییده شوم
فریاد میزنم
فریاد به "بلع " مینشاند مرا
پوسته هایم متلاشی مشود
نمیگردم
نمیگردد
نمی....
پ.ن : اما من چيزي بيشتر ازين ميخوام براي همين نميخوام که بشم يه نفر که از کلمات پشتيباني ميکنه.
نمی دونم به یاد داری وقتی این جمله رو به من گفتی یا نه . حالا رفتی . اما این هرگز از یادم نمی ره .
نمی خوام برده ی کلمات باشم . سعی می کنم . بازم ممنون .