|
سلام ... من چی کار کنم که اینقدر سرم شلوغه و وقت نمی کنم بیام . باور کنید تقصیر خودم نیست این امتحانا نمی ذارن که حتی نزدیک کامپوتر هم بشم ...چه برسه که اپم بکنم . ای بابا ! ای بابا! اها راستی یه مطلب دارم می نویسم خوش حال می شم نظر بدید : یه وقت هایی ادم دلش می گیره دلش می خواد تو یه غروب دلگیر بره کنار ساحل به تک درخت اونجا لم بده و هر چی دلش بخواد اشک بریزه و همه رو به دریا تقدیم کنه .شاید توی یکی از همین روز ها بود که وقتی کنار دریا نشسته بود وعقده می ترکوند ومی گفت می گریست ، در یا حرف دلش رو فهمیده بود اخه به دریا گفت که دیگه خسته است اخه به دریا گفت که دیگه از ادما وکاراشون بدش می یاد . اخه گفت که دیکه هیچ خنده ای براش شیرین نیست . اخه گفت که توی این دنیای نکبت هیچ ادمی از ته دل گریه نمی کنه ! اخه گفت که دلش می خواد گردن یکی رو که خیلی ازش یدش میاد رو بگیره وخفش کنه . اخه گفت که از همه و همه کس بدش میاد ! (هر کی جای این یارو بود این همه گفته بود می مرد!). دلش میخواد یه خودکار داشت که باهاش روی قلبش می نوشت مرگ اونوقت خیلی راحت می مرد!! یا یه تراش بزرگ که سرشومیذاشت توش و خش خش خودشو می تراشید . این جوری بود که دریا یه موج زد و اونو با خودش برد . اونو در اغوش گرفت وبراش لالایی خوند تا برای همیشه بخوابه .وهیچ کس سراغی از او نگرفت .. اسوده و بی برو برگشت........ + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 22:5 توسط مليحه |
|
| ||||||