|
و من خواهم رفت !! دیگر چشمانم طاقت دیدن سوسوی ستاره ها را هم ندارند . دیگر حتی اشک هایم هم به آه دلم گوش نمی دهند . دوست دارم بگریم ولی عروج اشک هایم از روی چشمان بی رمق به زندگی بر روی گونه های سیلی خورده ام سوزشی را برایم به ارمغان می آورد که وصف ناپذیر است . دوست دارم که گوجه ی سبز امیدم را یکباره قورت بدهم تا اگر امیدی هم درونش مانده در وجودم متلاشی شود . ولی دندان هایم توان گاز زدن وجویدن حتی آدامس خرسی را هم ندارند . دوست دارم از این جا تا آخرخط کش را بدوم ولی پاهایم رمق حتی تلو تلو خوردن در کنار جاده ی خوشبختی را هم ندارند . دوست دارم لمم را به مبل راحتی بدهم ولی کمرم راحت لمیدن را از یاد برده ! دوست دارم بخندم ولی لب هایم زاویه ی 90 درجه را از یاد نمی برند ! دیگر حتی آرامش هم عذابم می دهد !!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 19:46 توسط مليحه |
|
| ||||||