|
شب است و قلبم به تپش در همده و سوزشی تمام وجودم را فرا گرفته . قطرات خون در بدنم به جوش وخروش در امده اند و چند درجه ای تا بهار نمانده و من هنوز لبه ی استامینوفن نشسته ام . چای داغ شب زمستان را در یخچال جای می دهم تا شاید از قندیل هایش تابستان گرم را خوشرنگ تر کنم. باز هم جای امید هست که صدایم را بهار شنید وامد . باز هم جای امید هست که دستان جستجو گرم را قلم دید ولمسم را خرید . باز هم جای امید هست که چشمان خسته ام را اسمان دید وستاره ها را برایم به دار اویخت. مرگ سال 86 را تسلیت وتولد سال 87 را تبریک می گویم . + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 16:2 توسط مليحه |
|
| ||||||